تبليغاتX
ونوس
پارسال  توی همین ماه رفته بودم روستای  مامانم اینا ، که یه روز  بعد از ظهر خاله ام گفت فرح پا شو من ببر

فلان جا  برم برای خونه خرید کنم گفتم باشه امدم توی یه روستای  دیگه برای خرید  اما نمی دونم چطور شد که

بعد از خرید سر از یه روستای  دیگه و از یه امام زاده سر درآوردم  یه امام زاده باصفا که مقابلش  یه چشمه

پر از ماهی داره من که هیچ وقت ، وقت زیارت کردن اشک نمی ریزم  گریه ام سرازیر شد همونجا یه چیز ی 

ازش خواستم  و یه نذری  کردم  . تقریبا دو  ماه بعد حاجتم و گرفتم حالا قرار فردا برم اونجا تا نذرم و اداء کنم

فردا  قرار ه با شهرام ، مامان ، خاله بریم ، برای همه دعا می کنم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 11:27  توسط | 
کجای این دنیا قشنگه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وقتی یه پسر بخاطر رابطه جنسی  با دیه دختر دوست می شه و احساسات اون و به بازی  میگیره .

وقتی  یه کارفرما از نیاز مالی  کارمندش که یه خانمه سوء استفاده می کنه .و با اون رابطه جنسی

برقرار می کنه .

وقتی یه مرد متأهل ( که نسبت به زن و بچه اش  تعهد داره ) با یه خانم دیگه رابطه برقرار می کنه .

وقتی  یه آدم کثیف بکارت یه دختر بیچاره رو به زور از ش میگیره آنهم  تو کشوری  که بکارت و

برای دختر نجابت می دونن .

مردی که وقتی  دوست دختر سابقش  رو می بینه و می دونه که اون ازدواج کرده بازهم به زور

می خواهد بهش تجاوز بکنه .

و خیلی چیزهای دیگه . . .



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:26  توسط | 
این روزها دلم می خواد یه روز صبح پاشم وسایلمو جمع کنم برم از این شهر برم.

برم برای خودم یه جای  دور  خیلی  دور  ،  دور از چشم اطرافیانم به تنهایی زندگی

کنم تا مجبور نباشم برای  شادی  دل خانواده ام  بخندم ،وقتی  دلم پر از درده .

مجبور نباشم  میزبان کسی  باشم که فقط و فقط من و برای  ...

دو سال قبل وقتی از  رضا طلاق گرفتم اصلا فکر نمی کردم  مجبور شم که ازدواج کنم

اما مجبور  شدم  که ازدواج کنم برای فرار از  تهمت ،

 زمانی که یکی از مردای فامیل بهم پیشنهاد داد که باهاش 

خوش بگذرونم وقتی  این قضیه رو خانم اون آقا شنید  این حرف و بهم زد قلبم شکست

وصله ای  که به خودت می چسبه به شوهرم من نچسبون ( جالبه این خانم خیلی به من نزدیکه )

برای فرار از  چشم های  حیض  مردای 

فامیل  مجبور شدم یه ازدواج داشته باشم یه ازدواج قراردادی 

ازدواجی که همه ظاهر و می بینن  همه یه پسر  مجرد می بینن که از من کوچکتره

از یه خانواده ثروتمند و با تحصیلات بالا  یه پسر خوب که  کلی به من احترام میذاره  کلی  دوستم

داره 

اما

فقط من می دونم که دنیا دست کیه و قضیه چیه

ازدواجی که حالا  مثل سگ پشیمونم  و تنهایی  رو بیشتر

قبل حس می کنم  برای همسری خیلی  عالی  اوضاع  اما من دلم می خواهد مثل همه

زندگی کنم .....................................................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:32  توسط | 
هفته گذشته همسر سابقم رو دیدم نمی دونم چرا وقتی می بینمش بهم می ریزم پنجشنبه

آخر سال هم سر خاک دیدمش هر چند که اون وقتی  من و شهرام دید خیلی بیشتر بهم ریخت

اون روز متوجه نشدم که موقع راه رفتن پاشو می کشه ااز اینکه نمی تونه درست راه بره ناراحت شدم

نمی دونم شاید فکر کردن بهش خیانت باشه  به همسر فعلیم  اما خواسته و ناخواسته

رضا یه قسمتی از زندگی من بوده  با اون خاطره دارم خوب  وبد ، با وجود همه بدی  هاش

هیچ وقت راضی  به نقص  عضوش نبودم .


+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 11:31  توسط | 

در سرزمین من

هیچ کوچه ای

به نام هیچ زنی نیست

و هیچ خیابانی …

بن بست ها اما

فقط زنها را می شناسد انگار...

در سرزمین من

سهم زنها از رودخانه ها

تنها پل هایی است

که پشت سر آدمها خراب شده اند...

اینجا

نام هیچ بیمارستانی

مریم نیست

تخت های زایشگاهها اما

پر از مریم های درد کشیده ای است

که هیچ یک ، مسیح را

آبستن نیستند ...

 من میان زن هایی بزرگ شده ام که شوهر برایشان حکم برائت از گناه را دارد ...!!!

 نمي دانم چرا شعار از


لياقتم ،صداقتم ،نجابتم و ... مي دهي


تويي که مي دانم اگر بداني بکارتم به تاراج رفته ،انگ هرزه بودن مي زني و مي روي


اما بگرد ،پيدا خواهي کرد

اين روز ها صداقت و ،لياقت و ،نجابتي که تو مي خواهي زياد ميدوزند!!

امروز پول تن فروشیم را به زن همسایه هدیه کردم ، تا آبرو کند ...

برای نامزدی دخترش !

و در خود گریستم ...

برای معصومیت دختری که بی خبر دلش را به دست مردی سپرده که دیشب ،

تن سردم را هوسبازاته به تاراج برد ...

و بی شرمانه می خندید از این پیروزی ...!!!!

 روي حرفم، دردم با شماست

اگر زني را نمي خواهيد ديگر

يا برايش قصد تهيه زاپاس را داريد

به او مردانه بگو داستان از چه قرار است

آستانه ي درد او بلند است .

...يا مي ماند

يا مي رود!

هر دو درد دارد!

اينجا زمين است

حوا بودن تاوان سنگيني دارد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 19:32  توسط | 
بیزارم از زنده بودن

بیزارم از  مهربون بودن

دیگه نمی خوام کسی رو دوست داشته باشم

تو هم برو

تو هم باش  یه زخم دیگه

من که دلم پر زخمه یکی کمتر ، یکی بیشتر فرقی  نداره

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 9:22  توسط | 
دوباره اون درد لعنتی

احساس می کنم قلبم خیلی بزرگ شده آنقدر بزرگ که توی قفسه سینه ام جا نمی شه

می خواهد بزنه بیرون

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 11:20  توسط | 
فردا شب  به مناسبت تولد شهرام مهمون دارم  خیلی جالبه هنوز  هیچ کدوم از کارهامو 

نکردم نمی دونم چی درست کنم حتی  کادو هم نخریدم  تازه مامان و برادرم هم از من

 خواستند که کادو آنها رو هم خودم بگیرم  هنوز کادوی  آنها رو هم نگرفتم  . 

می خواستم امروز برم خرید که متأسفانه ماشینم تعمیرگاهه چون ماشین ندارم 

نمی تونم برم خرید همه چی دست بدست هم داده تا فردا کلی خرابکاری  کنم فقط امیدوارم 

آبروم نره .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 10:30  توسط | 
دلم یه مسافرت می خواهد یه مسافرت تنهایی 

دلم می خواهد  یه روز صبح  وسایلمو بزارم پشت ماشین و بجای اینکه بیام دفتر کارم 

بزنم به جاده  برم و برم و برم  آنقدر برم تا برسم به یه جایی که بتونم به راحتی  یه چند 

روزی رو  توی آرامش بگذرونم  ولی افسوس که نمی شه 

اولا هواه سرده 

دوماً اجازه تنها رفتن ندارم چون علاوه بر جواب دادن به شهرام باید غرغر های مامانم رو هم بشنوم 

که میگه تو الان شوهر داری  دیگه مثل قبل نمی تونی تنها مسافرت بری  و هزار تا حرف دیگه 

که همش به نفه شهرامه 

سوماً اوضاع مالیم خیلی بده 




+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 10:57  توسط | 
میگی افسرده شدی  فرح 

چرا حال و حوصله نداری 

چرا ناراحتی  

و ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

در جوابت چی بگم 

از  کدوم درد حرف بزنم 

-------------

در رابطه با لباس جدیدت از من نظر می خواهی  چی بگم  وقتی  قرار نیست ................


-------------

وقتی بهم تلفن می زنی نظرم و راجب  ماشین سونوتای که می خواهی بخری می پرسی 

چه نظری  دارم بدم  وقتی  می دونم  قرار . .. ..................

--------------

من خوشم با زندگی خودم  ، با کار خودم با هر چی که دارم و ندارم .


+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 11:9  توسط | 
خدایا 

من هم آدمم ، من هم قلب دارم ، من هم احساس دارم 

این گناه من نیست که توی ایران زندگی  می کنم 

این گناه من نیست که تو سن نوزده سالگی  بهم تجاوز شده 

این گناه من نیست بخاطر اون او فاجعه همه آرزوهام به باد رفته 

من گناه دارم 

دلت برام بسوزه 

من هم دلم می خواست  عروس بشم  توی  سنی که آرزوش وداشتم 

یه ازدواج داشته باشم مثل همه دخترا   

با یه پسر خوب ازدواج کنم 

بچه داشته باشم 

با شوهرم  عشق کنم 

خدایا چرا بهم حسودی می کنی 

چرا وقتی فکر می کنم خوشبختم  درست  برعکسشو نشون می دی 

چرا باید بالش من همیشه و هرشب  خیس باشه از اشک 

چرا  چرا چرا چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-------------------------------------

امشب تولدمه  امروز صبح  اولین کادوی  تولدم  و از شهرام گرفتم 

یک جفت چشم ورم کرده  از گریه  زیادی  یه قلب که داره از درد می ترکه 

با یه دنیا  اعصاب داغون 

آخه چه جوری باورت کنم وقتی اینقدر بهم دروغ می گی 

چه طوری ببخشمت  وقتی هنوز یک ماه نیست که اولین دروغت 

رو شد  چه طوری ببخشمت  وقتی ...

چرا یه دروغ دیگه می گی - چرا علت دورغ گفتنت و دوست داشتنت و عشق زبادی به من می دونی  

نمی خوام دوستم داشته باشی 

نمی خوام عاشقم باشی  ولی دروغ نگو 


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 10:13  توسط | 
دیشب  توی بغل شوهرم کلی گریه کردم  برای تو خواهر گلم .

کاش می تونستم برات کاری  بکنم تا از درد و رنجت کم بشه 

کاش  می تونستم یه مرحمی  برای  زخم دلت بشم خواهر گلم درد تو رو

من میفهم . من درد تو با همه وجودم حس می کنم 

خیلی درد داره یه روزی  دستتو بذاری  توی دست پسر عموت  باهاش  از صفر شروع کنی  

از خیلی از آرزوهات  بگذری بخاطر دل اون  ، توی دور زمونه ای که همه عروسها دلشون 

یه خونه مستقل می خواهد تو تن به خواسته شوهرت بدی  و بری  توی آپارتمان 80 متری با خانواده  اون

 زندگی کنی .  حالا بعد از گذشت 18 سال درست زمانی که  دخترت 17 سالشه پسرت 13 سالشه 

حالا که شوهرت شلوارش  شده دوتا . حالا که شوهرت چند تا آپارتمان و خونه و ویلا  وداره حالا که شوهرت 

ماشین آنچنانی  سوار میشه .  شوهرت پسر عموت  بهت بگه بیا توافقی از هم جدا بشیم  چون من دلم پیش 

یه هرزه گیرکرده  ، اون هرزه گفته یا من یا زنت ..............

خواهر گلم می دونم توی این چند ماه که از محمد جدا شدی  خیلی  عذاب کشیدی  چون هنوزم دوستش  

داری .

آخه خدایا  این انصافه  که یه زن بعد از 18 سال زندگی  شوهرش  اون و طلاق بده  بدون هیچ دلیل موجهی 

خدایا این انصافه که یه زن بعد  18 سال همه چی شو ببخشه  و بزار از  زندگیش  بیاد بیرون 

....




+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 10:28  توسط | 
فکر کنم دارم آلزایمر  می گیرم 

یکی دو هفته است که وقتی میام سرکار یادم میره کجا ماشینمو پارک کردم 

الان یکساعتی هست که می خوام برم دادگستری  اما  هر چی فکر می کنم  یادم نمی آد 

ماشینمو کجا پارک کردم . حوصله گشتن تو کوچه های  بغل دفتر و ندارم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 11:17  توسط | 
تو چقدر خوشبختی  چون  من و داری  !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چون مریم رو داری  ؟؟؟؟

چون علی  و شادی  رو  داری  .

و من چقدر .........................


همه دخترا دلشون میخواد یه روز  عروس بشن  ، لباس  عروس  بپوشن ، براشون ماشن گل زده بشه 

و خیلی  چیزهای  دیگه . . .

من هم از این آرزوها داشتم  اما  این روزها رو ندیدم  . . . 

فقط بخاطر اینکه بدترین اتفاقی  که می تونه برای  یه دختر پیش  بیاد  توی  19  سالگی برای من 

اتفاق افتاد و من همه آرزوهامو نقش  بر آب دیدم  و فهمیدم  محال یه روز   به آرزوهام برسم .


امروز تو از عشق  علی  و شادی  حرف زدی  من قلبم  درد گرفت  .

و تو اصلا متوجه نشدی ، چقدر با آب و تاب  برام حرف می زدی .


چقدر قلبم درد گرفته ، دلم میخواد  برم خونه  یه قرص  خواب  بخورم و بخوابم 

اما محاله  باید سر کارم بمونم و ساعت 8 برم خونه  تازه باید با خستگی  خیلی زیاد 

شام درست کنم  و  منتظر آمدن  ( ش ) باشم . .


این روزها فقط  منتظر  یه اتفاق خوبم  رسیدن به یه آرزو  .



+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 17:24  توسط | 
چقدر دلم می خواست یکی از خواب بیدارم کنه  

از خواب بیدارشم ببینم تمام  آنچیزهایی رو که توی این دو سه روز  شنیدم  دروغه 

دارم داغون میشم  تصمیم .

کاش یکی بود تا می تونستم با اون حرف بزنم 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 9:15  توسط | 
فکر می کردم اگر خواهرهام  دو سال که با من قهرن  علتش فقط رضا همسر قبلیم بوده

چون اونها فکر می کردن انتخابم اشتباهه اما حالا که با یه پسر مجرد  همسال خودم با یه

خانواده خوب  ، موقعیت اجتماعی خوب   ازدواج کردم  نمی دونم چرا  با هام حرف نمی زنن

جالبه که وقتی خواهرهام شنیدن خبر ازدواجم رو حتی تبریک هم نگفتن .

یکهفته است که با مامان  بخاط خواهر سومی  بحثم شده مامان  من و باعث بهم خوردن

زندگی اون می دونه . من هم یکهفته است خونه پدریم  نرفتم . دلم برای  اتاقم تنگ شده

دلم برای دیدن قاب عکس بابا تنگ شده  امروز  شوهرم (ش ) عزیزم بخاطر من مامان و

خواهرم و شام دعوت کرد جالبه اونها قبول کردن که بیان اما نیم ساعت پیش خواهرم

امد دفتر کارم تا از من بابت ضمانت یه چک بگیره وقتی چک و گرفت گفت  ما امشب

نمی آییم منتظر ما نباشید . خیلی حالم گرفته شد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 19:12  توسط | 
دیشب  خیلی  قشنگ بود برام

من که قبلا ازدواج کرده بودم . ولی دیشب  برام خیلی قشنگ بود  یه مهمونی  دو نفره  فقط خودم و

( ش ) عزیزم ،  دیشب  کلی  گریه کردم  گریه از سر خوشحالی  اگه دفعه قبل فقط  یک شب و یه روز 

برای همسر سابقم  ارزش داشتم  ، اگه اون قدر من و ندونست ، اگه با بی شرمی تموم شب دوم من

و زیر مشت و لگد هاش له ام کرد ، اگه و اگه  و هزار تا اگه دیگه

دیشب  گرمی  دستهای  یه پسر مهربون  که دلش قد تموم دنیاست  و حس کردم  عشق و دوست

داشتن رو برای  اولین بار  توی این ۳۶ سال زندگیم  توی چشمهای ( ش ) دیدم .

امیدوارم لیاقت  این عشق و داشته  باشم .

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 10:3  توسط | 
دیروز صبح من با ( ش ) دوتایی  رفتیم خونمون رو تمیز کنیم وای  چقدر  بهم مزه داد دفعه قبل

که ازدواج کردم  این خبرا نبود نه شوقی نه ذوقی   همش جنگ و اعصاب خورد کنی بود

فردا قراره لوازم خونه رو ببریم و قرار از روز شنبه زندگی مشترکمون رو شروع کنیم 

خیلی خوشحالم

خدا مرسی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 17:47  توسط | 
آخ که چقدر دلم برای  آن روزها تنگه

این روزها کسی هست که دوستم داره حاضر هر کاری برام انجام بده  و قرار باهم ازدواج کنیم

اما من دوستش دارم  اما نه به اندازه اون . و این خیلی زشته می دونم ...

محاله روزی برسه که من کسی رو دوست داشته باشم  به اندازه ای که ( م )  رو دوست داشتم 

و عاشقش بودم  محاله روزهای  تکرار بشه برای من که با (م ) داشتم .  امروز  کلی دلم هوای ( م )

رو کرده بود .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 17:31  توسط | 

حس تلخ جلوی آینه

امروز می خوام  فقط حرف بزنم

 نه از متنای عاشقانه خبری هست نه از شعرهای غم انگيز

 می خوام از احساس تلخ امروزم بگم

 امروز بعد از مدتها يه سر به آينه اتاقم زدم

 چند ماهی هست که بی معرفت شدم

  و جز در مواقع ضروری به آينه سلام نمی کنم

 امروز جلوی آينه يه حس تلخ و تجربه کردم

 حس تلخيه جلوی آينه بايستی

  و با کسی که تو آينه هستش احساس غريبگی کنی

 چه قدر از خودم دور شدم

  چه قدر از دنيای شاد گذشته فاصله گرفتم

 تو ذهن چروکيدم  یه گشت کوتاه زدم

 همه آدمکها تو ذهنم بيدار شد

 اونای که برام از عشق گفتن و از شيرينی يکی شدن گفتن

  و اما آخرش بهم فهموندن عشق افسانه است

  و عسل يکی شدن تلخ تر از اين حرفاس

  که کسی جرات امتحانشو داشته باشه

 دوباره يه نگاه به آينه کرد

 گونه های اونی که تو آينه بود خيس شده بود

 يه دست به صورت آينه کشيدم

  به خودم قول دادم ديگه اسیر هيچ آدمکی نشم

 ياد جمله  یکی افتادم که بهم ميگفت

  هيچ کی ارزش اشکای تو رو نداره

 تو گوش آينه گفتم هيچ کی ارزش اشکای تو رو نداره

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 20:17  توسط | 
خـــواب دیـــدم که فرامـــوشـــت کـــــردم..


عــادت می کــنم به داشتن چیزی و سپس نداشتنش ..


به بودن کسی و سپس به نبودنش ..


تنها عادت می کنم..امـــا فــــرامــوش ، نــــه..!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 10:50  توسط | 
می شود چیزی گفت،

حرفی زد...

بی آنکه لب ها تکانی بخورند!

حرفم این بود:کسی از حال کسی آگه نیست،

حالی نیست!

من در آیینه به خود می گویم:

حیف از بز!

آدمی مالی نیست...!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 17:27  توسط | 
زندگي كردن و جان كندن
 
و خود را گول زدن
 
به بهانه اينكه زنده هستيم و زندگي خواهيم كرد
 
و در آخر فريب دادن
 
فريب خوردن
 
رو دست خوردن
 
كوه ماندن را تجربه كردن
 
و بعد زمين خوردن
 
از زمين خوردن اشك ريختن و ندانستن!!كه براي چه
 
دل ديگري را شكستن
 
لبخندها دروغين
 
محبتها پوشالي و ظاهري
 
عاشقي و دوست داشتن ها دروغين
 
و چه حيف كه ندانستيم كه
 
جواني در گذر است و ما مي مانيم(تازه اگر بمانيم)با دوستاني كه از دست رفته اند
 
و ........تنهايي
 
كه چه بسيارند كساني كه از تنهايي گريزانند
 
ندانستيم كه عاطفه و محبت و رفاقت را مدتهاست كه رفتگران پير اين شهر
 
از درون جوي ها بيرون مي كشند و به زباله داني حواله اش مي كنند
 
دوستي ها را هم براي نفع و سود مي خواهيم
 
چه سخت است
 
چه ترسناك است
 
و امروز چه ميترسم كه كساني را كه دوستشان دارم
 
از براي دورويي ها و بد زمانه
 
بروند
 
و در گذز اين راه تنها بمانم
 
چنان كه هميشه تنها بوده ام
 
تنهايي مهم نيست
 
از دورويي ها بيزارم
 
اي كاش اگر رفتند
 
بدانند كه چه ها كردندو نكردند
 
و هيچ وقت فراموش نكنند كه اگر رفاقت و معرفت
 
مدتهاست معنايش را از دست داده است
 
در گوشه اي از همين شهر
 
مي توان معرفت را جست
 
اگر صاف و ساده و رفيق باشيم 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 11:22  توسط | 
چقدر دلم میخواهد :

چشمهام رو ببندم و به یه  خواب طولانی و ابدی برم 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 11:29  توسط | 
گذشت لحظه های با تو بودن 

و در پاییز عشقمان

نامی از دوست داشتن باقی نماند

چقدر زودگذر بود قصه من و تو

و در آنروز که دست بی رحم تقدیر

درو کرد گندمزار دلهایمان را

و تهی شد همه جا از عطر گل عشق

و در کوچ پرنده های غمگین

در آن کویر آرزو

شاعری دل شکسته و تنها

می نوشت شعری به یاد با هم بودن ها

شعری برای خشکیدن گلهای عشق در مزرعه دوست داشتنها

قطره اشکی به یاد همه خاطره ها ....

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 14:27  توسط | 
تا بگذرم ز تو ،ز جهان نیز بگذرم

 بگریزم از تو و ز تمام گلایه ها

 می بندم این دو چشم فرو بسته از نگاه

 می سوزم از جدایی و از داغ آیه ها

 ***

 مستانه سوی من نظری بار دیگرت

 مستانه بگذرم ز نگاه و صدای تو

 دنیا،گذشتن است ز رگبار ابرها

 دنیا نهان شده است به روی ندای تو

 ***

 شوری است در نهان دل زار سركشم

 خاموش می كنم شرر و شور سركشی

 می بندم این دو دست فرو رفته در سراب

 می جویم از درون خود آوای دلكشی

 ***

 از روی گونه ام برود داغ بوسه ات

 می شویمش به اشك در این خلوت سكوت

 در این شب خموده ی آتش به جان زده

 در این فضای پر شده از تار عنكبوت!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 17:20  توسط | 
امروز کلی به گذشته فکر کردم گذشته های خیلی دور  وای چقدر دختر شادی بودم

اما امروز  اوضاع فرق کرده  به ظاهر خیلی شادم اما از درون دارم داغون میشم

کاش  بابا  زنده بود  اون وقت می تونستم احساس  بهتری داشته باشم کاش دستهای

مهربونت رو داشتم کاش شونه های محکمت بود و من اینقدر از تنهایی  نمی ترسیدم

 چقدر به آغوش گرمت نیاز دارم چقدر دلم میخواهد از ته دل بخندم

مثل اون وقتها که مامان از صدای قهقهه خنده هامون ناراحت می شد  اما

از روزی که برای همیشه چشمات بستی  دیگه از ته دل نخندیدم .

وقتی توی خونه هستم  منتظرم با کلید  درب کوچه رو  باز کنی و بیایی تو

بابا بهت نیاز دارم  برگرد ...

بابا دلم یه مسافرت می خواهد،  اما بدون تو نه، بهم خوش نمی گذره .

 دلم برات تنگ شده خیلی زیاد انقدر که کسی نمی تونه درک بکنه ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 10:18  توسط | 
این روزها فقط دارم زندگی می کنمبرام لذت بخش نیست هیچ احساسی ندارم . دست خودم نیست ا

حساس می کنم خیلی بد شدم خیلی خود خواه و حسود شدم .

دیگه از نارحتی و غصه اطرافیان  ناراحت نمی شم .

دیگه از خوشحالی هاشون خوشحال نمی شم .


خدایا  من دلم میخواهد دوباره همون دختر مهربون همیشگی باشم  کمکم کن تا بتونم نفرت توی خودم

بکشم .


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 20:25  توسط | 
امروز۳۶ ساله شدم ، کلی پیام تبریک تولد داشتم ، اما از صبح تا حالا منتظر یه

 پیام تبریک خاص بودم

از یه ادم خاص  ...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 19:5  توسط | 
دلم میخواد خیلی بلند داد بزنم  ( اما نمی شه )

دلم میخواد هق هق بکنم با صدای بلند ( اما نمی تونم)

دلم میخواد بعضی ها رو که ازش نفرت دارم  الان اینجا بودن ، تا ادبشون می کردم

خیلی چیزها دلم میخواست اما امکانش نیست .

---------------------------------------------------------

دوست خوبم  ( م جان ) من حالم خوبه باور کن این حرفها همه بخاطر زیاده روی توی خوردن


+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 0:9  توسط |